باز دوستان مسلمان ایراد از یگانه کلام خداوند گرفتند و این بار دست بر روی ناصره گذاشته اند ولی دریغ از اینکه در داستانهای قرآنی به این مهم پرداخته است و این مورد را فراموش کرده اند.
خب اگر این دوستان میگویند ناصره در زمان مسیح خداوند و یا قبل از آن وجود نداشته است باید قرآن را هم زیر سوال برد که چرا اسم ناصره را در دوره زمانی موسی- یوشع و خضر ذکر کرده است. قضاوت با خودتان. اگر میگویید ناصره ای وجود نداشته ( در دروه مسیح و یا در عهد عتیق ) پس چرا درداستانهای قرآنی وجود دارد؟
پاسخی که به پست این شخص میتوان داد اینچنین خواهد بود:
اگر بگویید ناصره در زمان مسیح خداوند و یا در دوره عهد عتیق نبوده است در واقع خودت با قلم خودت قرآن را زیر سوال برده ای.
به متن پست این سایت نگاهی بی اندازید:
وقتی که اناجیل را می خوانیم ، میبینیم که همه به اتفاق وقتی از دوران کودکی حضرت مسیح علیهالسلام سخن میگویند ، ایشان را به شهری به نام ناصره نسبت می دهند:
(IPA: /ˈnæzərəθ/; عبری: נָצְרַת, Natzrat or Natzeret, uعربی : الناصرة an-Nāṣira or an-Naseriyye)
رجوع کنید به :
متی ، فصل ۲ : ۲۳ : و آمده در بلدهای مسمی به ناصره ساکن شد تا آنچه به زبان انبیا گفته شده بود تمام شود که “به ناصری خوانده خواهد شد.”
همان ، ۴ : ۱۳ : و ناصره را ترک کرده آمد و به کفرناحوم به کنارة دریا در حدود زبولون و نفتالیم ساکن شد.
لوقا ۲ : ۳۹ : و چون تمامی رسوم شریعت یهُوَه را به پایان برده بودند به شهر خود ناصرة جلیل مراجعت کردند.
همان، ۲ : ۵۱ : پس با ایشان روانه شده به ناصره آمد و مطیع ایشان میبود و مادر او تمامی این امور را در خاطر خود نگاه میداشت.
همان ، ۴ : ۱۶ : به ناصره جایی که پرورش یافته بود رسید و بحسب دستور خود در روز سبت به کنیسه درآمده برای تلاوت برخاست.
مرقص ۱ : ۹ : و واقع شد در آن ایام که عیسی از ناصرة جلیل آمده در اُردُن از یحیی تعمید یافت.
یوحنا ۱۸ : ۷ و ۸ : او باز از ایشان سؤال کرد: “که را میطلبید؟” گفتند: “عیسی ناصری را!” عیسی جواب داد: “به شما گفتم من هستم! پس اگر مرا میخواهید اینها را بگذارید بروند!”
این شهر در مسیحیت از اهمیت ویژهای برخوردار است. آنچه مشهور است و بر سر زبانهاست این است که به مسیحیان ، نصاری میگویند ، چون رهبر دینی آنان از شهر ناصره برخاسته است. (در ادامه ، پاسخ این پندار داده خواهد شد).
این شهر در حال حاضر با وسعتی بسیار و همراه با اماکن مذهبی در فلسطین اشغالی موجود است اما آیا اساسا چنین شهری ولو به صورت یک روستا یا منطقه کوچک در عصر نگارش اناجیل نیز وجود داشته است؟
پاسخ منفی است. شهر ناصره سه الی چهار قرن پس از تولد مسیح علیهالسلام ساخته شد. شاید تصور کنید که ادعای بزرگی مطرح شده است. مگر میشود مسالهای که یک امر مسلم تاریخی است را به این سادگی انکار نماییم. در پاسخ عرض میکنیم که اگر مقداری از لایههای عمومی و عامیانه دین مسیحیت فراتر بروید ، میبینید که در طی قرنها این موضوع مسالهای بحث برانگیز در بین دانشمندان و الهیدانان مسیحی بوده است.
اگر به قرون اولیه مسیحیت بازگردیم و منابعی اصیل که از آن دوران بازمانده است را واکاویم میبینیم که در آن منابع هیچ رد پایی از این شهر پیدا نمیشود.
۱/ به عنوان نمونه در عهد عتیق چنین نامی وجود ندارد.
۲/ در تلمود هم شما شهری را بدین نام نمییابید.
۳/ یکی از منابع دست اول تاریخ مسیحیت و یهودیت که مورخان برجسته و معتبر مسیحی همه به آثار او به دیده احترام مینگرند ، یوسیفوس است.
وی به لاتینی یوسیفوس فلافیوس (Josephus Flavius) به یونانی یوسیپوس (Ιώσηπος) و به اصل عبری یوسف بن ماتیتیاهو יוסף בן מתתיהו خوانده میشود. او متولد سال ۳۸ میلادی میباشد که تا بعد از سال ۱۰۰ میلادی نیز زنده بوده است. یوسیفوس که مورخانی همچون ویل دورانت پیوسته به نوشتههای وی استشهاد میکنند ، دو اثر برجسته دارد: نبرد یهودیان (۷۵ م) و روزگار یهودیان باستان (۹۴ م) که هر دو به زبان یونانی نوشته شده است.
وی تنها نویسنده غیر مسیحی(=یهودی) که به وجود مسیح علیهالسلام شهادت میدهد و شهادت وی به وجود مسیح در آن زمان اهمیت ویژهای برای پژوهشگران مسیحی دارد. مطالب وی در بیان حقایق مسیحیت آن چنان است که باعث شده یهودیان ، وی را یک یهودی خائن به شمار بیاورند.
حال اگر شما سرتاسر آثار این شخص را بگردید ، هیچ کجا کلمهای ، شرحی یا مطلبی نمییابید که به شهر ناصره حتی اشارهای کرده باشد.
ما نمیتوانیم به جرأت تایید کنیم که در عصر عیسی شهری به نام ناصره وجود داشته است.
(داخل پرانتز توصیه می کنم که این کتاب اقای چین را هم بخوانید. )
۵/ یکی دیگر از شواهد این امر کاوش باستانشناسان (Archaeological research) است.
خوب در برابر این همه شواهد برخی این گونه پاسخ می دهند که ممکن است ناصره در آن زمان شهر نبوده. ممکن است روستایی کوچک بوده که بعدها تبدیل به شهر شده. این پاسخ نیز پذیرفتنی نیست. چرا که متی و لوقا ناصره را شهر میخوانند( متی ۲ : ۲۳ لوقا ۱: ۲۶ و ۲ : ۳۹ و ۴ : ۲۹) نه روستا. به عنوان مثال: متی ۲ : ۲۳ :
And he came and dwelt in a city(πολις (polis)) called Nazareth: that it might be fulfilled which was spoken by the prophets, He shall be called a Nazarene.
اکنون میرسیم به سوالی که قبلا مطرح شد. و آن این که اگر ناصرهای وجود نداشته است پس چرا به مسیحیان نصاری میگویند؟
پاسخ: این عنوان در کتاب اعمال رسولان ۲۴ : ۵ از زبان یک یهودی برای توصیف مسیحیان به کار رفته است:
زیرا که این شخص را مفسد و فتنهانگیز یافتهایم در میان همة یهودیان ساکن ربع مسکون و از پیشوایان بدعت ناصریان.
For we have found this man [a] pestilent [fellow,] and a mover of sedition among all the Jews throughout the world, and a ringleader of the sect of the Nazarenes:
ناصریان یا صحیحتر بگوییم ناصوریان ، با تعبیر (نوصِریم) در تلمود هم آمده است. خوب آباء کلیسا در این مورد چه نظری دارند؟ آباء کلیسا میگویند ناصریان فرقهای بودند در سدههای نخستین مسیحیت که عیسی را مسیحا میدانستند و اینان به شریعت یهود پایبند بودند.
با توجه به این قرینهها میبینیم که مراد از ناصریان یا نصاری نمیتواند ، به دلیل انتساب مسیحیان به شهر ناصره باشد. چرا که علاوه بر دلایل فوق شما در دین یا آیینی نمییابید که آن فرقه یا دین نام مکان رهبر دینیاش را به خود گرفته باشد. کسی نمیگوید مسلمانان مکی یا لوتریان آیزِلْبِنی !
ناصری در حقیقت از واژه عبری نصر به معنی حفظ و مراعات میآید. شاید به همین دلیل به فرقه مورد اشاره در صدر مسیحیت ناصوریان میگفتند. چون شریعت یهود را حفظ کرده بودند. بنا بر این ، این نام به غلط به پیروان پولس که مخالف شریعت بودند ، اطلاق شد و سپس یهودیان آن را به همه مسیحیان اطلاق کردند.
پس چگونه این واژه به انجیلها راه یافته؟
یکی از احتمالات قویای که دانشمندان مطرح میکنند این است که مسیحیان یونانی زبان و ناآشنا به زبان عبری و ناآگاه از پیشینه واژه ناصری ، آن را به شهری خیالی برگرداندهاند و سپس این واژه به اناجیل راه یافته و بعدها که اماکن مذهبی درآمد خوبی عاید ساکنانش میکرده ، این شهر بنا شده.
به سطرهای زیر توجه بفرمایید:
خضر در آیات قرآن
داستان خضر در آیات ۶۵ تا ۸۲ سورهٔ کهف در قرآن چنین آمدهاست:
[در آن جا] بندهاى از بندگان ما را يافتند كه رحمت [و موهبت عظيمى] از سوى خود به او داده، و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم. «65» موسى به او گفت: (آيا از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزى؟) «66» گفت: (تو هرگز نمىتوانى با من شكيبايى كنى! «67» و چگونه مىتوانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى؟! «68» [موسى] گفت: (به خواست خدا مرا شكيبا خواهى يافت؛ و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو نخواهم كرد!) «69» [خضر] گفت: (پس اگر مىخواهى بدنبال من بيايى، از هيچ چيز مپرس تا خودم [به موقع] آن را براى تو بازگو كنم.) «70» آن دو به راه افتادند؛ تا آن كه سوار كشتى شدند، [خضر] كشتى را سوراخ كرد. [موسى] گفت: (آيا آن را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى؟! راستى كه چه كار بدى انجام دادى!) «71» گفت: (آيا نگفتم تو هرگز نمىتوانى با من شكيبايى كنى؟!) «72» [موسى] گفت: (مرا بخاطر اين فراموشكاريم مؤاخذه مكن و از اين كارم بر من سخت مگير!) «73» باز به راه خود ادامه دادند، تا اينكه نوجوانى را ديدند؛ و او آن نوجوان را كشت. [موسى] گفت: (آيا انسان پاكى را، بى آنكه قتلى كرده باشد، كشتى؟! براستى كار زشتى انجام دادى!) «74» [باز آن مرد عالم] گفت: (آيا به تو نگفتم كه تو هرگز نمىتوانى با من صبر كنى؟!) «75» [موسى] گفت: (بعد از اين اگر درباره چيزى از تو سؤال كردم، ديگر با من همراهى نكن؛ [زيرا] از سوى من معذور خواهى بود!) «76» باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قريهاى رسيدند؛ از آنان خواستند كه به ايشان غذا دهند؛ ولى آنان از مهمان كردنشان خوددارى نمودند؛ [با اين حال] در آن جا ديوارى يافتند كه مىخواست فروريزد؛ و [آن مرد عالم] آن را برپا داشت. [موسى] گفت: ([لااقل] مىخواستى در مقابل اين كار مزدى بگيرى!) «77» او گفت: (اينك زمان جدايى من و تو فرا رسيده؛ اما بزودى راز آنچه را كه نتوانستى در برابر آن صبر كنى، به تو خبر مىدهم. «78» اما آن كشتى مال گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مىكردند؛ و من خواستم آن را معيوب كنم؛ [چرا كه] پشت سرشان پادشاهى [ستمگر] بود كه هر كشتى [سالمى] را بزور ميگرفت! «79» و اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند؛ و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد! «80» از اين رو، خواستيم كه پروردگارشان به جاى او، فرزندى پاكتر و با محبتتر به آن دو بدهد! «81» و اما آن ديوار، از آن دو نوجوان يتيم در آن شهر بود؛ و زير آن، گنجى متعلق به آن دو وجود داشت؛ و پدرشان مرد صالحى بود؛ و پروردگار تو مىخواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند؛ اين رحمتى از پروردگارت بود؛ و من آن [كارها] را خودسرانه انجام ندادم؛ اين بود راز كارهايى كه نتوانستى در برابر آنها شكيبايى به خرج دهى!) «82» و از تو درباره (ذو القرنين) مىپرسند؛ بگو: (بزودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم كرد.) «83»
داستان خضر و موسی
سخنراني موسي و ترك اولي او هنگامي كه فرعون و فرعونيان در درياي نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند، بنياسرائيل به رهبري حضرت موسي پس از سالها مبارزه، پيروز شدند و زمام امور رهبري به دست موسي افتاد. او در يك اجتماع بسيار بزرگ (كه ميتوان آن را به عنوان جشن پيروزي ناميد) در حضور بنياسرائيل سخنراني كرد، مجلس بسيار باشكوه بود، ناگاه يك نفر از موسي پرسيد: «آيا كسي را ميشناسي كه نسبت به تو اعلم (عالمتر) باشد؟» موسي در پاسخ گفت: نه. و مطابق بعضي از روايات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقيم خدا با موسي، موسي در ذهن خود به خودش گفت: «خداوند هيچكس را عالمتر از من نيافريده است.» در اين هنگام خداوند به جبرئيل وحي كرد موسي را درياب كه در وادي هلاكت افتاده. (يعني براثر حالتي شبيه خودخواهي، در سراشيبي نزول از مقامات عاليه معنوي قرار گرفته، به ياريش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئيل به سراغ موسي آمد...) خداوند هماندم به موسي وحي كرد: آري داناتر از تو عبد و بندة ما خضر است، او اكنون در تنگة دو دريا،[1] در كنار سنگي عظيم است. موسي عرض كرد: «چگونه به حضور او نايل شوم؟» خداوند فرمود: «يك عدد ماهي بگير و در ميان زنبيل خود بگذار، و به سوي آن تنگة دو دريا برو، در هر جا كه آن ماهي را گم كردي، آن عالم در همانجا است.»[2] موسي در جستجوي استاد موسي كه دانشدوست بود، گفت: من دست از جستجو برنميدارم تا به محل آن تنگة دو دريا برسم، هرچند مدّت طولاني به راه خود ادامه دهم. موسي دوست و همسفري براي خود انتخاب كرد كه همان مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنياسرائيل به نام يوشع بن نون بود، موسي يك عدد ماهي در ميان زنبيل نهاد و اندكي زاد و توشة راه برداشت و همراه يوشع به سوي تنگة دو دريا حركت كردند. هنگامي كه به آنجا رسيدند در كنار صخرهاي اندكي استراحت كردند، در همانجا موسي و يوشع، ماهياي را به همراه داشتند، فراموش كردند. بعد معلوم شد كه ماهي براثر رسيدن قطرات آب به طور معجزهآسايي خود را در همان تنگه به دريا افكنده و ناپديد شده است. موسي و همسفرش از آن محل گذشتند، طولاني بودن راه و سفر موجب خستگي و گرسنگي آنها گرديد، در اين هنگام موسي به خاطرش آمد كه غذايي به همراه خود آوردهاند، به يوشع گفت: «غذاي ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شدهايم.» يوشع گفت: آيا به خاطر داري هنگامي كه ما به كنار آن صخره پناه برديم، من در آنجا فراموش كردم كه ماجراي ماهي را بازگو كنم، و اين شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من ربود، و ماهي راهش را به طرز شگفتانگيز در دريا پيش گرفت و ناپديد شد. و از آنجا كه اين موضوع به صورت نشانهاي براي موسي در رابطه با پيدا كردن عالِم، بيان شده بود موسي مطلب را دريافت و گفت: اين همان چيزي است كه ما ميخواستيم و به دنبال آن ميگشتيم. در اين هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوي آن عالِم پرداختند، وقتي كه به تنگه رسيدند حضرت خضر را در آنجا ديدند.[3] پس از احوالپرسي، موسي به او گفت: «آيا من از تو پيروي كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و ماية رشد و صلاح است به من بياموزي؟» خضر: تو هرگز نميتواني همراه من صبر و تحمّل كني، و چگونه ميتواني در مورد رموز و اسراري كه به آن آگاهي نداري شكيبا باشي؟ موسي: به خواست خدا مرا شكيبا خواهي يافت، و در هيچ كاري مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد. خضر: پس اگر ميخواهي به دنبال من بيايي از هيچ چيز سؤال نكن، تا خودم به موقع، آن را براي تو بازگو كنم. موسي مجدّداً اين تعهّد را داد كه با صبر و تحمّل همراه استاد حركت كند و به اين ترتيب همراه خضر به راه افتاد.[4]
ديدار موسي از سه حادثة عجيب موسي و يوشع و خضر با هم به كنار دريا آمدند و در آنجا سوار كشتي شدند آن كشتي پر از مسافر بود، در عين حال صاحبان كشتي آنها را سوار كردند. پس از آنكه كشتي مقداري حركت كرد، خضر برخاست و گوشهاي از كشتي را سوراخ كرد و آن قسمت را شكست و سپس آن قسمت ويران شده را با پارچه و گل محكم نمود كه آب وارد كشتي نشود. موسي وقتي اين منظرة نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران ميشد ديد، بسيار خشمگين شد و به خضر گفت: «آيا كشتي را سوراخ كردي كه اهلش را غرق كني، راستي چه كار بدي انجام دادي؟» حضرت خضر گفت: «آيا نگفتم كه تو نميتواني همراه من صبر و تحمّل كني؟!» موسي گفت: مرا به خاطر اين فراموشكاري، بازخواست نكن و بر من به خاطر اين اعتراض سخت نگير. از آنجا گذشتند و از كشتي پياده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسير راه خضر كودكي را ديد كه همراه خردسالان بازي ميكرد، خضر به سوي او حمله كرد و او را گرفت و كشت. موسي با ديدن اين منظرة وحشتناك تاب نياورد و با خشم به خضر گفت: «آيا انسان پاك را بيآنكه قتلي كرده باشد كشتي؟ به راستي كار زشتي انجام دادي.» حتّي موسي بر اثر شدّت ناراحتي به خضر حمله كرد و او را گرفت و به زمين كوبيد كه چرا اين كار را كردي؟ خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانايي نداري با من صبر كني؟ موسي گفت: اگر بعد از اين از تو دربارة چيزي سؤال كنم، ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحية من معذور خواهي بود. از آنجا حركت كردند تا اينكه شب به قريهاي به نام ناصره رسيدند، آنها از مردم آنجا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذايي به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در اين هنگام خضر ـ عليه السلام ـ به ديواري كه در حال ويران شدن بود نگاه كرد و به موسي ـ عليه السلام ـ گفت: به اذن خدا برخيز تا اين ديوار را تعمير و استوار كنيم تا خراب نشود. خضر مشغول تعمير شد. موسي ـ عليه السلام ـ كه خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس ميكرد شخصيت والاي او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادي سخت جريحهدار شده و در عين حال خضر به تعمير ديوار آن آبادي ميپردازد، بار ديگر تعهّد خود را به كلّي فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضي سبكتر و ملايمتر از گذشته، گفت: «ميخواستي در مقابل اين كار اجرتي بگيري؟» اينجا بود كه خضر به موسي گفت: «هذا فِراقُ بَينِي وَ بَينِكَ...؛ اينك وقت جدايي من و تو است، اما به زودي راز آنچه را كه نتوانستي بر آن صبر كني، براي تو بازگو ميكنم.»[5] موسي سخني نگفت، و دريافت كه نميتواند همراه خضر باشد و دربرابر كارهاي عجيب او صبر و تحمّل داشته باشد.
توضيحات خضر در مورد سه حادثة عجيب حضرت خضر ـ عليه السلام ـ راز سه حادثة شگفتانگيز فوق را براي موسي ـ عليه السلام ـ چنين توضيح داد: اما آن كشتي مال گروهي از مستمندان بود كه با آن در دريا كار ميكردند، و من خواستم آن را معيوب كنم و به اين وسيله آن كشتي را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا كه پشت سرشان پادشاه ستمگري بود كه هر كشتي سالمي را به زور ميگرفت. معيوب كردن من، براي نگهداري كشتي براي صاحبانش بود. و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد، از اين رو خواستيم كه پروردگارشان به جاي او فرزندي پاكسرشت و با محبّت به آن دو بدهد.[6] و امّا آن ديوار از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، گنجي متعلّق به آن يتيمان در زير ديوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحي بود، و پروردگار تو ميخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتي از پروردگار تو بود، من آن كارها را انجام دادم تا زير ديوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بيگانه نيفتد، من اين كارها را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايي كه نتوانستي در برابر آنها تحمّل كني.[7] موسي از توضيحات حضرت خضر قانع شد.
توصية خضر و نوشتة لوح گنج هنگام جدايي خضر از موسي ، موسي به او گفت: مرا سفارش و موعظه كن، خضر مطالبي فرمود از جمله گفت: «از سه چيز بپرهيز و دوري كن: 1. لجاجت 2. و از راه رفتن بيهدف و بدون نياز 3. و از خندة بدون تعجّب، خطاهايت را بياد بياور و از تجسّس در خطاهاي مردم پرهيز كن.» از حضرت رضا نقل شده آن گنجي كه زير ديوار مخفي بود، لوح طلايي بود كه در آن چنين نوشته شده بود: «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالمَوْتِ كَيفَ يفْرَحُ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالْقَدَرِ كَيفَ يحْزَنُ؟ و عَجِبْتُ لِمَنْ رأي الدُّنيا و تَقَلُّبَها بِاَهْلِها كيفَ يرْكَنُ اِلَيها، و ينْبَغِي لِمَنْ غَفَلَ عَنِ اللهِ اَلّا يتَّهَمَ اللهُ تَبارَكَ و تَعالي في قَضائِهِ و لا يسْتَبْطِئَهُ فِي رِزْقِهِ؛ به نام خداوند بخشندة مهربان ـ تعجّب ميكنم براي كسي كه يقين به مرگ دارد چگونه شادي مستانه مي كند؟ تعجّب ميكنم براي كسي كه يقين به قضا و قدر الهي دارد، چگونه اندوهگين ميشود، تعجّب ميكنم براي كسي كه دنيا و دگرگونيهاي آن را با اهلش مينگرد، چگونه بر آن اعتماد ميكند؟ و سزاوار است آن كسي كه از خداوند غافل ميگردد، خداوند متعال را در قضاوتش متّهم نكند، و در رزق و روزي رساندن او را به كندي و تأخير ياد ننمايد.»[8]
به راستی باید به این گونه افراد شک کرد چراکه نه مطالعه ای در باب تاریخ دارند و نه در قرآن خودشان. مطلب بالا نشان دهنده این موضوع هست که این شهر در داستانهای قرآنی نیز در دوره موسی٬ یوشع و خضر ذکر شده است. پس این ادعا برای این شخص که ناصره ای وجود نداشته باید مسخره باشد و یا اینکه این داستان قرآنی دروغی بیش نیست.